![]() |
![]() |
|
| خبرنگار اجتماعی |
|
آسیبهای اجتماعی به ناهنجاریهای رفتاری یا کجرویهای فردی، خانوادگی و اجتماعی مانند اعتیاد، طلاق، خودکشی، کودکآزاری، روسپیگری که موجب کاهش یا از دست دادن کارآیی و عملکرد مثبت فرد، خانواده یا گروههای اجتماعی میشود گفته میشود. فرار از منزل که معمولاً برای فرار از مشکلات و به بهانهی به دست آوردن آزادی بیشتر و زندگی بهتر صورت میگیرد یکی از آسیبهای اجتماعیست که از مشکلات حاد جامعه امروزی به شمار میرود. افرادی که اقدام به فرار میکنند، در اکثر موارد به جای پیدا کردن راهحل و راهکارهای مناسب برای مقابله با مشکلات زندگی، سعی در پاک کردن صورت مسئله دارند. آنها با تصورات غلط و واهی که از محیط خارج خانه دارند آنجا را محیطی امن برای زندگی بدون دغدغه و مشکل میدانند، محیطی که میتواند زندگی آزاد بدون قید و بند و سنتهای خانوادگی را برای آنها فراهم کند. تصورات واهی این افراد بعد از وارد شدن به این محیط باطل شده و در گرداب آسیبهای جامعه فرو میروند. برای آنها وقتی پشیمانی حاصل میشود که دیگر دچار آسیبها و بحرانهای جبرانناپذیر شدهاند. بیست و چند ساله به نظر میرسد. در ظاهرش هیچ نشانی از شرارت و بزهکاری دیده نمیشود و آرام و سربهزیر است آنقدر که تا ماجرای زندگیاش را تعریف نکند نمیتوان باور کرد که پروندهای پر از سیاهی و جرم دارد. دختری بیست و پنج ساله با مدرک تحصیلی سیکل است که تاکنون پنج بار از خانه فرار کرده و دو سال است که خانه و خانواده را ندیده است. در یکی از بخشهای کوچک استان زندگی کرده و بزرگ شده است. وی میگوید: «پدر و مادرم کشاورز بودند و روی زمینهای مردم کار میکردند. پدرم بعد از مدتی به دلیل از کارافتادگی کارش را کمتر کرد و ما نیز برای تأمین مخارج زندگی روی زمینهای مردم به کار کردن مشغول شدیم. به دلیل نداشتن بودجه، درسم را کلاس سوم راهنمایی رها کردم و کارم را بیشتر کردم.» وی ماجرای اولین فرار خود را اینگونه بیان میکند: «پدر و مادرم به مسافرت رفته بودند و مسوولیت مرا به عهدهی خواهر بزرگترم که ازدواج کرده بود گذاشته بودند. من هم بدون اطلاع دادن به خواهرم شب را در خانهی دوستم ماندم. فردا که به خانه بازگشتم خواهر به دلیل اطلاع ندادن موضوع به او با من دعوا کرد. این دعوا و درگیری چیز خاصی نبود، مثل همهی دعواهای معمولی خواهرانه. اما من که یکدنده و لجوج بودم به جای عذرخواهی از خانه بیرون آمدم و به خانهی پسری که از قبل با او آشنا شده بودم رفتم. پسر وقتی که فهمید از خانه فرار کردم ترسید و حاضر نبود مرا بپذیرد. با اصرار و تهدید به خودکشی او را راضی کردم که مرا نگه دارد. او هم دو روز مرا نگه داشت. ولی روز سوم مجبورم کرد که به خانه برگردم. بعد از بازگشت به خانه خانوادهام مرا پذیرفتند و رفتار بدی با من نداشتند، اما من دوست داشتم آزاد باشم، آزادانه لباس بپوشم و آرایش کنم، اما آنها مانع من میشدند، پدرم مرا از دوستی با دختر همسایهمان که مشکل اخلاقی داشت منع میکرد؛ اما من او را دوست داشتم و نمیخواستم رابطهام را با او قطع کنم. به همین دلیل دوباره از خانه بیرون، زدم ولی بعد از بیست و چهار ساعت مرا پیدا کرده و به خانه باز گرداند. این بار مرا به نامزدی پسر عمهام درآوردند تا سر به راه شده و سر زندگی بروم. اما من که با پسرهای مختلفی در خارج از خانه دوست شده بودم حاضر به ترک این روابط نبودم. پنج روز قبل از عروسی با پسر عمهام برای دیدن و خداحافظی از پسری که با او دوست بودم به خانهاش رفتم. اما متأسفانه او مرا با دوستش تنها گذاشت و این تنهایی تمام حیثیت، آبرو و شرف مرا برد. از اینجا زندگیام به تباهی کشیده شد، نمیدانستم چه باید بکنم. جرأت نداشتم به خانوادهام قضیه را بگویم. بعد از لکهدار شدن حیثیتم بداخلاقی پسر عمهام را بهانه کردم و نامزدیام را به هم زدم و فرصت شروع یک زندگی خوب و سالم را از خود گرفتم.» نمیدانم چرا برای لحظهای هم فکر نکردم و به خود نیامدم، فقط میدانم که مقصر خودم بودم. حالا دیگر به گونهای جدید با افراد دوست میشدم. روابط غیراخلاقی و عرفی برقرار میکردم. به بهانه رفتن سرکار از خانه خارج میشدم ولی با مردان رابطه داشتم. بالاخره دوباره فرار کردم. چند روزی بیرون از خانه بودم تا این که پدرم مرا در خیابان دید و به خانه برد آن وقت معلوم شد که چه بلایی به سرم آمده است. پدر و برادرانم مرا به شدت کتک زدند. دیگر کسی در خانه به من اعتماد نداشت. مزد کارگری مرا میگرفتند و اجازه نمیدادند که از خانه بیرون بروم، یا حرفها و طعنههایشان آزارم میدادند. دوباره از خانه فرار کردم. اینبار دیگر آنقدر غرق گناه و آلودگی شدم که راه نجاتی نداشتم خودفروشی، اعتیاد، ولگردی زندگیام تباه شده بود. راه بازگشتی هم نداشتم. همهی پلهای پشت سرم را خراب کرده بودم. آبروی خانوادهام را برده بودم. زندگی خواهرانم را هم تباه کرده بودم. آنها با اینکه دختران نجیب و پاکی بودند و هیچ شباهت اخلاقی به من نداشتند اما به گناه من میسوخت. خواستگاران آنها بعد از شنیدن ماجرای من از تصمیم خود منصرف میشدند. دیگر راه بازگشتی نداشتم. یک سال با ولگردی، تن فروشی و اعتیاد گذشت در منجلاب فرو رفته بودم. از خودم متنفر شده بودم، بازیچه دست این و آن بودم. تا این که یک روز به خواهر بزرگترم که ازدواج کرده بود زنگ زدم.ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
87/11/21ساعت 14:48 توسط فاطمه نخعی فر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من فاطمه نخعی فر خبرنگار اجتماعی، در این وبلاگ سعی کردم علاوه بر دل نوشته ها،مسائل اجتماعی روز که اخبارشان توسط خودم تهیه شده است، را مطرح کنم.
|
| آرشیو موضوعی |
|
اخبار اجتماعي اخبار سياسي اخبار فرهنگي مقالات اجتماعي مقالات فرهنگي اخبار علمی اخبار هنری اخبار ورزشی عکس های گرفته شده توسط خودم گزارش اجتمایی دل نوشته |
|
RSS
|